
سادگی در عمل، يا پو در عمل در دائوئيسم به عنوانwu wei شناخته میشود. كلمه wu wei به معنای بدون عملكاریكردن و به طور دقيقتر يعنی دخالت نكردن، نجنگيدن، يا اصرار خودخواهانه عمل نكردن در مخالفت با طبيعت ذاتی چيزها است. واژه «وو وي» از دو جزء ساخته شده است، يكی wu كه حرف نفی است و ديگری wei كه در لغت به معانی انجام دادن، كاری كردن، عمل كردن، فعل يا قصد و نيت، ساختن، سبب شدن، مفيد بودن، محق بودن، اداره كردن، ملاحظه كردن، وابسته بودن، به كار رفته است.
كنش و عمل، هنگامی نفی میشود كه در تقابل با اين اصل قرار گيرد كه انسان بايد «بدون تكيه بر كار تمام شده و بدون تلاش» عمل كند.همین كه كوشش و كنش انسان طرحی را با اين قصد و نيت دنبال كند كه نتيجهای را پديد آورد، او تا حدی سير طبيعی چيزها را ديگرگون میكند، يا به عبارت ديگر در آن دخل و تصرفی كند، عملش فقط يك دخالت يا دستكاری در نظم چيزها و كارها نيست، بلكه در رقابت با كردارها و افعال خاص دائو صورت گرفته است. اين شيوه كنش يا فعل با قصد و نيت با واژه وِی بيان میشود، و اين كاری است ساخته و پرداخته انسان كه مقصود از آن خشنودی خود يا ارضای نفس است. پس، وی دلالت به وجهی از كنش و عمل دارد كه ديگر همداستان با قوانين طبيعت نيست، و دارای خصوصيات زير است:
واداشتن طبيعت به حركتی خلاف خود.
بهم ريختن نظم طبيعت.
قصد نشاندن مهر و اثر انسان بر طبيعت.
بیكنشی، يا بیعملی فقط به صورت پادزهر نمودار نمیشود، بلكه گرايشی است كه با نظم كلی عالم همداستانی دارد؛ و حالتی از دل است كه انسان را به اثرات سودمند دائو بينا میكند. بی كنشی(وو- وي)، راه هماهنگ با طبيعت است. كارائی بیعملی، به مانند روانی آب جاری به دور و روی صخرهها و سنگهايی است كه در مسير خود با آنها روبرو میشود. در مقابل، عملكرد مكانيكی و معمولی در خط راست است كه ما آدمها معمولا فكر و عمل میكنيم. بلكه روشی كه ناشی از حساسيت درونی و هماهنگ با ريتمهای طبيعی است. برای مثال از نوشته های چوانگ تسو استفاده میكنيم، او مینويسد:
“در سرزمين گرجه از لو، آبشار بزرگ چند صد متری است كه قطرات ريز ناشی از ريزش آن تا شعاع چندين كيلومتری هوا را پر میكنند. در آبهای زير آبشار نيز هيچ موجود زندهای به چشم نمیخورد. روزی كنفسيوس در لبه آبشار ايستاده بود. پيرمردی را ديد كه از بالای آبشار به پائين و درون گردابها پرت شد. كنفسيوس به همراه شاگردانش در كناره های آب دويدند كه شايد قربانی را نجات دهند، اما وقتيكه به كناره رسيدند، پيرمرد آواز خوانی را ديدند كه از كناره آب بيرون آمد. كنفسيوس به سوی او رفت و گفت كه تو بايد يك روح باشی كه توانستی در چنين اتفاقی زنده بمانی، اما بنظر يك انسان میآيی. به من بگو تو چه قدرتی داری؟ پيرمرد در پاسخ گفت: چيز خاصی نيست، وقتی خيلی جوان بودم يادگرفتم و از آن پس آن را تمرين كردهام و اكنون هميشه مطمئنم كه موفقيت آميز است. من با آب پائين می روم و وقتی كه آب بالا میآيد با آن بالا میآيم. من آب را دنبال میكنم و خود را فراموش میكنم. من زنده میمانم چون در مقابل قدرت برتر آب تلاش نمیكنم. “